هیچوقت نگو نه!(متن)

هیچوقت نگو نه

من ممکنه برای بعضی ها یه متخصص مذاکره باشم، اما می خوام داستان اینکه این متخصص مذاکره چطور توسط دختر  چهارده ساله اش شکست خورد رو براتون بگم. اول بگذارید کمی پیش زمینه بهتون بدم. اگر  تا الان متوجه نشدید، خب بهتره بدونید که من یه خوره ی ریاضیم. حتی یه تابستون تو دوران دبیرستان به جای تفریح و خوشگذرونی رفتم به کمپ ریاضیات!

خب وقتی دختر بزرگم وارد دبیرستان شد طبیعتا ازش خواستم تا به تیم ریاضی ملحق بشه. اما صحبتمون سر این موضوع خیلی سریع به یه مذاکره تبدیل شد. اتفاقی که تو خانواده من خیلی هم نادر نیست.

“خب خانم جوان، چی می تونه باعث بشه به تیم ریاضی بپیوندی؟”،

-” علاقه ای ندارم.”،

“واقعا؟؟”،

-“واقعا”.

“یعنی می گی این انتخاب اولت نیست؟”،

-” نه پدر انتخاب اولم نیست، انتخاب دومم نیست، اصلا تو لیست انتخابام نیست.”

” خیلی خب باشه، کاری هست که من بتونم انجام بدم تا نظرتو عوض کنم؟”

-“فقط یه راه هست که شاید بتونه راضیم کنه وارد تیم ریاضی بشم”

“و اون چیه؟”

-“اینکه برام یه سگ بخری”

“یه سگ؟”

این دختر من سال ها بود که اصرار می کرد براش یه سگ بخرم. کاش می تونستم بگم ما به شکل عاقلانه ای از خریدن سگ دست نگه داشته بودیم و منتظر لحظه ی درست بودیم. اما به جاش خب زندگی ما خیلی درهم و برهم بود نمی دونستیم چطور می تونیم از پس اداره کردن یه سگ بربیایم.

” بله بشین. دختر خوب. خب تیم ریاضی یه سگ داره. یه سگ ناجی. اسمش “به درد بخوره”، بهش “شادی” هم می گیم. ولی خب معروف شده به “تیلی”. اگه بیای تو تیم ریاضی می تونی اونو داشته باشی.”

تو یه سطحی، ممکنه بگید خب من موفق شدم. دخترم به تیم ریاضی ملحق شد. اما اشتباهم این بود که مشخص نکردم که منظورم کل چهار سال تحصیلیشه. این شد که بعد از سال اول از تیم ریاضی اومد بیرون و ما نمی تونستیم سگو برگردونیم. پس درس اول اینجا اینه که فراتر از نیاز های کوتاه مدت و فعلی خودتون به قضیه نگاه کنید. حواستون به آینده هم باشه.

مطمئنم من می تونستم در ازای سگی که به دخترم دادم، کاری کنم کل چهار سال رو تو تیم ریاضی بمونه. از طرف دیگه هم تیلی(همون سگه) تا الان یه ده سالی هست که با خونواده ی ماست. و خب شادی زیادی رو با خودش به زنگی هممون آورده. بله. سگ واقعا خوبیه. پس ممکنه در نهایت اونقدرام معامله بدی نکرده باشم.

اما اینجا یه درس دیگه ای هم وجود داره که دوست دارم روش تاکید کنم.

هیچوقت نگید نه.

  به جاش بذارید طرف مقابل به شما بگه نه.

منظورم اینه که یه پیشنهادی به طرفتون بکنید که اون ممکنه ردش کنه، اما شما خوشحال میشید که قبولش کنید.

تصور کنید که از کارتون راضی نیستید و می خواید استعفا بدید. به جای اینکه به همین سادگی بیاید بیرون، به یه پکیج یا پیشنهادی فکر کنید که می تونه باعث بشه شما اونجا بمونید. بدترین اتفاقی که می تونه بیفته اینه که اونا بگن نه و شما شما هم از کارتون بیاید بیرون. کاری که به هر حال می خواستید انجامش بدید. اما از طرف دیگه هم اونا ممکنه با پیشنهاد شما موافقت کنن.

لوییس شیف یه نویسنده مسائل اقتصادی، تو کتابش یه داستانی نقل می کنه از اینکه چطوری آدام مک کی، سرپرست نویسندگان برنامه زنده شنبه های آمریکا(SNLکه خیلی هم معروفه)، از کارش ناراضی بود. مک کی آماده بود تا از کارش استعفا بده و به لس آنجلس نقل مکان کنه اما مدیرش یه پیشنهاد دیگه بهش کرد. اون از آدام پرسید که چی می تونه باعث بشه کارش رو تو SNL ادامه بده؟ و آدام هم پنج تا خواسته ی غیر معقول رو باهاش مطرح می کنه، از جمله اینکه دیگه هرگز به یه جلسه ی تولید دیگه نره و بودجه بگیره تا بتونه فیلم کوتاه بسازه.

لون مایکلز، تهیه کننده اجرایی SNL به شکل غافلگیر کننده ای با هر پنج تا شرط مک کی موافقت می کنه. این توافق برای این بود که مایکلز مطمئن بشه آدام مک کی تو راه اندازی وبسایت کمدی بخند یا بمیر شراکت کنه و آماده ش کرد تا بعدا چنتا فیلم بلند کمدی از جمله اخبارگو، شب های تالادگا و برادر ناتنتی ها رو نویسندگی و کارگردانی کنه.

تو مثال شخصی خودم؛ منم یه جورایی نقش اون مدیر رو برای دخترم ایفا کردم. اول اون به پیشنهادم جواب رد داد، که باعث شد بهم بگه در ازای چی حاضره پیشنهادمو قبول کنه. این اتفاق باعث شد آره یا نه گفتن به این معامله دست من باشه، نه اون.

همونطور که الان می دونید، من و همسرم گفتیم بله. یادتون باشه که درستش اینه که نگید نه. بذارید طرف مقابل به شما بگه نه. به این فکر کنید که چی باعث می شه شما بگید آره. و بعد اون رو به پیشنهاد متقابلتون تبدیل کنید. مثل دختر ما، شما ممکنه از اونچه که به دست میارد سورپرایز بشید!

سال ها پیش یه نفر بود که ازم می خواست به سئول پایتخت کره جنوبی برم تا یه سخنرانی بعد از شام داشته باشم. وقتش برام مناسب نبود و من می بایست از نیویورک به سئول پرواز می کردم و دوباره همین مسیر رو برمی گشتم تا به کلاسم تو دانشگاه ییل برسم. وسوسه شدم که فقط بگم نه، ممنونم. اما به جاش توضیح دادم که این وقت خوبی برای من نیست و یه قیمت بالایی پیشنهاد دادم که اگه یک درصد بهم می دادن حاضر بودم سفر رو به خاطرش انجام بدم. و خیلی واضحم گفتم که به نظرم این کار با این قیمت برای اونا نمی صرفه.

اما خب من چرا باید به جای اونا به صرفیدن یا نصرفیدن این قیمت فکر می کردم؟ اون آقا قبلا دوبار با من همکاری کرده بود و تصمیم گرفت که این قیمت براش می صرفه! پس منم بی معطلی رفتم به سئول. و یه امتیاز اضفه ی دیگه ای که من بهش فکر نکرده بودم این بود که با وجود فاصله دور سئول و پرواز 12 ساعته، اگه فقط ناهار رو اونجا باشی دیگه درگیر تأخیر پرواز نمی شی و می تونه زودتر از اونچه فکر می کنی به خونه بر گردی.

error: محتوا همیشه بصورت آنلاین در دسترس است، لطفا کپی نکنید
اسکرول به بالا